نام رمان : پایان تمام قصه ها
نویسنده : پانیا.ف.ن
ژانر : عاشقانه ، اجتماعی
سطح رمان : معمولی
ویراستاران : بدون ویراستاری
تعداد صفحات کتاب : 357 پی دی اف
منبع تايپ رمان : انجمن نگاه دانلود
تعداد دانلود : 13,744

یک رمان عاشقانه اجتماعی که از پس مشکلات زیاد میخواند به یک عشق واقعی برسند آیا میتوانند این مشکلات رو حل کنند یا نه؟…
صدای مرگ می آید
از پس هیاهوی بی خودی من و تو…
از پس نشنیده های من و تو…
از پس رنج های خود کرده…
از پس شادی های تلف شده…
از پس غم های تلنبار شده…
از پس اشک های مانده در اسیر…
از پس حس های ناتمام…
از پس روزهای شروع نشده…
می شنوی؟!
صدای مرگ می آید
پایان نزدیک است
پایانت را تغییر نمی دهی؟؟؟
.
قسمتی از داستان:
کمی نزدیکم شد و گفت:
-آرامبخش نیست…فقط کاملا هوشیارنیستی.
حس بدنم از بین رفته بود.هم حس خوبی داشتم،هم بد.قبل اینکه دیگه هیچی نفهمم گفتم:
-مخدر؟
صداش رو نشنیدم فقط حس کردم کسی من رو بلند کرد و بعد از اون حجم عظیمی از لباس های روشن که چشمم رو می زد و بوی تند ضد عفونی زیر بینیم رو حس کردم.
خبیث شده بودم که دلم نمی خواست فکر کنم چه بلایی سر مامور دم در اتاقم اومده.اهمیتی ندادم و فقط سعی می کردم آنقدر هوشیار باشم تا بفهمم کی میاد سراغم.مدام چشم می چرخوندم و دلم می خواست فقط یک نفر رو احساس کنم و یا حداقل صداش رو بشنوم.دلم نمی خواست به خودم بگم حالا که می دونم کار کار خودشه،دلم می خواد ببینمش.
حجم لباس های روشن از روم برداشته شد و این بار روشنی چراغ های خیابون باعث شد با دست ناتوانم جلوی چشمام رو بگیرم.چشمم بسته بود و فقط کمی از بویاییم کار می کرد و وقتی تونستم بوی عطر تندش رو حس کنم دنبالش گشتم.
جایی تنگ قرار گرفتم و وقتی جلوم تاریک شد چشم باز کردم و از شانس بدم تار می دیدم و این نشون می داد دارم از هوش میرم.اما من سرسختانه می جنگیدم تا بیدار بمونم.
کسی جلوم بود و تکانی نمی خورد.نمیدیدمش اما دلم می خواست همونی باشه که…
-گلین…
وقتی صداش رو شنیدم،وقتی بوی عطر تندش تند تر شد ناخواسته اشک به چشمام اومد.کمی نزدیک ترم اومد،هر چی چشمم رو باز و بسته می کردم باز تار میدیدم،اما خودش بود،مطمئن بودم.دستم رو به زور بلند و حریصانه می خواستم حداقل صورتش رو لمس کنم اما تا نیمه ی راه بیشتر نرفت.نرفت اما حس گرمای دستش سرمای تنم رو در کسری از ثانیه از بین برد.
-نمیذارم کسی اذیتت کنه گلینم.

روایت زندگی دختری از تبار ایل ترک زبان بزرگ قشقایی که درخانوادهای اصیلزاده به دنیا آمده و باید طبق اصالت خانوادگیاش رفتار کند. سنتهایی که زندگی این دختر را

رمان از تجریش تا راه آهن قصه ی تضاد ها ی دو قشر از جامعه است که هر دو زیر سقف آسمان و در یک شهر زندگی می کنند اما میان آنها فاصله بسیار است.

رمان عطر بارون،بوی سیب حکایت دختری است که پس از یک جدایی در تلاش برای مبارزه با مشکلات هست

این رمان در مورد صندوقچه ای هست که بعد از مادربزرگ به دست نوهاش می افتد و او حالا با اسراری مواجه هست که برایش دردسر درست میکنند

پایان نامه مقدونی توصیف زندگی که بخاطر افکار افراد قدم به مسیر اشتباهی گذاشته میشود

رمان مینو سپنتا انگره رمانی است با ژانر تخیلی در مورد سرزمین ارواح و نجات یکی از شخصیت های رمان از این سرزمین است
سلام یه سوال پویش ازپریوش بزرگتربودیاکوچکتربراساس گفته های مادرش بایدبزرگترباشه امایه جاتوداستان میگفت تابی که باباموقع تولدپریوش خریدوموقع تولدمن رنگ شدمن گیج شدم واقعاامادرکل رمان خوبی بودممنون ازنویسنده
پایانش چجوریه؟ تلخه؟
نه . پایان خوشه .
سلام..آخر داستان پویش انقدر میگفت میخوام برای آخرین بار عرفان رو ببینم که انگار قراره بلایی سرش بیاد ولی هیچ اتفاقی که نیفتاد..اگه پلیسا شاه رو بگیرن که حتما وزیرشو لو میده که..
رمان قشنگه ؟ بخونم ؟ نخونم ؟
سلام دوستان عزیز دنبال اسم یه رمان هستم که چند سال پیش خوندم…درباره یه دختر نه ساله با نامادریش که از خونهمیندازتش بیرون بعد پسر همسایه که جدیدا اومده و 25 سالشه و دانشجوی پزشکیه میگیرتش زیر بال و پرش..اما تو 18 سالگی عاشق پسر عموی پسره میشه که اسم مهرانه فک کنم..ازدواج میکنه و در نهایت شوهرش یعنی همون مهران و پسرش میمیرن و برمیگرده با همین یارو ازدواج میکنه…همون که پسر اولیش ریاضی خوبه املاش بده اما بجه دومیش از این شوهر اخریش املاش خوبه ریاضیش بده
بچه ها خواهشا کمکم کنید..