نام رمان : عشقی که تبخیر شد
نویسنده : فاطیما. ر
ژانر : عاشقانه، جنایی
سطح رمان : معمولی
ویراستاران : lam.mim و Zahraツ
تعداد صفحات کتاب : 741 صفحه پی دی اف
منبع تايپ رمان : انجمن نگاه دانلود
تعداد دانلود : 18,086

عشق مثل آب میماند، شاید برود و بخار شود اما دوباره با شعلهای و گرمایی به قلبت سرازیر میشود و
یکباره چه زیبا پُر میشوی از قطراتش.

رمان عشقی که تبخیر شد
خلاصه :
مهتا، دختریست که با قدرت بینهایت پدرش در عمارتی عظیم، بزرگ میشود. امیر، پسریست که در
دست سالارخان سخت زندگیکردن را میآموزد و عشقی که این میان ناگفته میماند و نابود میشود؛
ولی چرا نباید مثل ققنوسی از زیر خاکستر جان بگیرد و برخیزد؟ دنیای جنایتکاران بیرحم است و عشق
نمیشناسد و سالارخان هم، دختر دردانهاش را به این راحتیها نمیفروشد، حتی به قیمت جان یک انسان عاشق!
عشق تبخیر میشود، جلوی چشمانت را با بخارش میپوشاند تا هیچکس را غیر از او نبینی و نخواهی؛
ولی دوباره با شعلهای گرم که شد، مثل شبنمی اشک از چشمت سرازیر میشود و باز هم حالت را
دگرگون میکند. آری! عشق چنین شگفتآور است.
.
مقدمه :
پدر، واژهی غریبی است، آنقدر که همیشه دلت میخواهد کشفش کنی و بفهمی این مرد کیست که
حاضر است همهی هستی و زندگیاش را بدهد تا تو یک آه نکشی! تا دلت از چیزی نگیرد! که بدانی چطور
اینقدر محکم است و بر همه چیز غالب! چگونه میتواند روح و جسم رنجورت را اینطور با صلابت بر دوش
بکشد و آخ نگوید!
و چه دردی دارد کابوسی که یکباره او را از تو بگیرد! کوهی که یک عمر به آن تکیه داشتی متلاشی شود
و فروبریزد! دیوارهای تصورات شیرینت چنان بر سرت آوار شود که از سنگینیاش نفسبریده به جانکندن
بیفتی و برای یک دم نفس، به هر روزنی امید ببندی!
و چه دیر فهمیدم این مردی که پدر است چقدر از تصوراتم و از نام مقدسش فاصله دارد!
پدری که برای همه یک هیولای بیرحم بود و برای من مهربانترین موجود، یک شبه نابود شد.
کاش میشد همیشه در بیخبری و غفلت کودکی ماند و بزرگ نشد! کاش میشد در جایی و زمانی
توقف کرد و به خدا گفت: «بس است! دیگر نمیخواهم بزرگتر از این شوم، تا همینجا کافی است!
ولی افسوس! افسوس که نه خواستنی در کار است و نه توانستی»!

روایت زندگی دختری از تبار ایل ترک زبان بزرگ قشقایی که درخانوادهای اصیلزاده به دنیا آمده و باید طبق اصالت خانوادگیاش رفتار کند. سنتهایی که زندگی این دختر را

رمان از تجریش تا راه آهن قصه ی تضاد ها ی دو قشر از جامعه است که هر دو زیر سقف آسمان و در یک شهر زندگی می کنند اما میان آنها فاصله بسیار است.

رمان عطر بارون،بوی سیب حکایت دختری است که پس از یک جدایی در تلاش برای مبارزه با مشکلات هست

این رمان در مورد صندوقچه ای هست که بعد از مادربزرگ به دست نوهاش می افتد و او حالا با اسراری مواجه هست که برایش دردسر درست میکنند

پایان نامه مقدونی توصیف زندگی که بخاطر افکار افراد قدم به مسیر اشتباهی گذاشته میشود

رمان مینو سپنتا انگره رمانی است با ژانر تخیلی در مورد سرزمین ارواح و نجات یکی از شخصیت های رمان از این سرزمین است
رمان قشنگی بود و ارزش خوندنو واقعا داشت و بنظرم نویسنده بسیار زیبا نوشته بود.
به نظر من در ٢٠٠ صفحه هم میشد داستان به پایان برسه، خیلی از حرف ها تکراری بود وهمچنین کاراکترها سرنوشت مشخصى نداشتن و خیلی سریع از داستان بیرون رفتن مثل فریبا که عاشق پسرش بود و بقیه ی افراد
موضوع داستان خیلی جالب بود ولی خیلی گنگ و معمایی نوشته شده بود خسته شدم از اینهمه ابهام، تا اخر خوندم ولی لذت نبردم از داستان همش دعا میکردم زودتر تموم بشه.نویسنده عزیز خسته نباشی با ارزوی بهترینها برای شما
دوست عزیز نظرات به صورت انتخابی ثبت می شه؟ نظرات من برای رمان ها ثبت نمی شه. در صورتی که قبلا مشکلی نداشتم. نظرات و انتقاداتم بی ادبانه هم نیست. متعجبم.
خیر تعداد نظرات بالاست و فرصت نمیکنم همه را جواب بدم به ترتیب زمانش برسه تایید میشه
رمان قشنگی بود موضوع جالبی داشت و نویسنده قلم خوبی داره واسه نوشتن ولی به نظر من واسه این رمان چارچوب خوبی در نظر گرفته نشده بود و این خیلی حیف کرد این داستان قشنگ رو. یکم تناقض تو رفتارها زیاد بود
با این حال ارزش خوندن داره
رمان متفاوتی بود. و باید اعتراف کنم اولین رمانی بود که کامل خوندم . شاید بعضی قسمت ها با واقعیت سازگار نبود اما عشق اساطیری جزی از فرهنگ ما هستش که متاسفانه این روزها کم پیدا می شه. بانویی که این همه صبوری به خرج بده و حتی با نقص عضو و حس انتقام جویی یک اقا از عشقش دست نکشه. از اون طرف هم مردی که پاهاشو و جوانیشو به خاطر معشوقش از دست میده ولی همچنان عاشق هست. امیدوارم همه در دام عشق اساطیری بیفتید. ممنون از نویسنده.
رمان موضوع جدیدی داشت با تبریک به نویسنده عزیز،ولی دیالوگهااااااا کاملا نپخته بود و از یه دختر بیست و نه ساله این تفکرات بسسسسیار بعید و از یه مرد با این سرنوشت برخوردهای لجوجانه و دوراز تجربه بسیار بسیار بعتر بود ،چندین جا به اینکه بهم علاقه دارن اعتراف شده. ولی بازهم بهت زده میشدن،متاسفانه خیلی افکار و حرفا از هم گسیخته بود اجازه ارتباط برقرار کردن نمیداد و در هر برحورد خواننده از اینکه دیالوگهای جذاب رو نمیخونه نا امید میکرد
رمان خیلی قشنگی بود مرسی از نویسنده عزیز
ممنون از لطف و مهر شما 🙂
رمان خیلی قشنگی بود مرسی از نویسنده عزیز به خاطر این رمان زیبا
این رمان فوق العاده جذاب و غیرقابل پیش بینی هست ، تبریک به نویسنده عزیز…